خرید بک لینک
فقر...فقر...فقر...و دیگر هیچ
نمیدونم در مورد فقر چی بگم...هرچی فکر میکنم میبینم هیچ واژه ای به اندازه خود واژه فقر، معنی کامل این کلمه و این واقعیت دردناک رو نمی رسونه.چه بسا کسانی که نان شب، خدایی حتی نان شب هم بر سفره ندارند،چه بسا یخچال هایی که سال تا سال رنگ هیچ میوه حتی کال و بد رنگی هم ندیده...چه سفره هایی که چه سالهایی گوشت بر خود ندیده تا به تن صاحب خانه اش بچسباند...چه پدرانی که هیچوقت دستانشان آنقدر پر نبوده که  درب خانه خود را با پشت باز کنند...چه مادرانی که لالایی خوابشان صدای روده های خالی فرزندان گرسنه شان بی خوابشان کرده...چه کودکانی که همیشه حسرت همبازیان بی خیال و اسباب بازی باز همسایه شان حسرت به دلشان کرد تا دلشان مانند آرزوهایشان بزرگ شود...چه دستان پینه بسته پیرزنان و پیرمردانی که فکر آینده فرزندانشان مثل سوهان موقع وضو گرفتن دست و صورتشان را نوازش میکند...چه بی خانمان هایی که هرشب ساعت 9 منتظرند تا مردم آشغال هایشان را بیرون بگذارند شاید پس مانده غذایی....چه کارتون خواب هایی که از شدت فقر بیشتر از شدت سرما به خود میلرزند...و چه کسانی که...فقیرند...بخدا فقیرند...به مولا فقیرند...فقیرند...نمیدونم هرچی فکر میکنم میبینم باید از خیلی ها و خیلی چیزها بنویسم که آیا گوشی خواهد شنید یا دلی خواهد لرزید؟؟...اما باز هم مینویسم...باز هم از فقر مینویسم...




شبی از قید نام و نان گذشتم          وصیت نامه ای با خون نوشتم
نوشتم "فقر" دست مادرم بود          که همچون سایه او بر سرم بود

برچسب: نویسنده: fun تاريخ: دوشنبه 25 آذر 1392 ساعت: 16:21

صفحه بندی